![]() |
![]() |
|
| شعر سنتی سنتی+نو نو |
|
نگاهت کردم،از من رو گرداندی لبخند زدم،غضب آلوده نگاهم کردی دست سویت دراز کردم،گدایم انگاشتی دلم را برایت سر بریدم،قاتلم خواندی جانم را فدایت کردم،به من خندیدی ناچار شدم و رفتم،از من رنجیدی! نمی دانم بعد مرگم چه خواهی کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت توسط آیدن |
|
|
دوست داشتم،کودنم پنداشتند ! مهر ورزیدم،کودکم خواندند ! عاشق شدم،هرزه ام انگاشتند ! در خود فرو رفتم،مرا راندند ! چو افتادم به لغزش،مرد گفتند ! ز من افسانه و بت ها علم شد ! شکستم،عاملش را گرد گفتند ! به کنجی یاروغم خوارم قلم شد ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت توسط آیدن |
|
|
من یک سوء تفاهم ساده و گذرا هستم،حاصل سوء لذتی ساده و تحمیلی،که به زودی رفع خواهم شد!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت توسط آیدن |
|
|
یئنه اورک کؤرپه سی ،باغ ایسده ییر سودایا دوستاق اؤلؤب،داغ ایسده ییر
باش ایاق اؤد ایچره یاندیریر یاخیر بیر ایکی گول ندی؛اؤ باغ ایسده ییر
گولـلرین یاری تیـکانـدی، بیـلـیرم ال قـؤلؤ یارا یارا ، ساغ ایسده ییر
مین گول ایچره گول آچیر،قیش چاغینا بـو یازیخ شخته ده،یاپراغ ایسده ییر
نیله سین ، یازیخ بالام ، یارالی دیر قاردا ، یئل ده ، باشـا پاپاغ ایسده ییر
گـوز قیشین آتاسی دیر ، اؤنا گؤره قیشدا قانلی ، قانلی بایراغ ایسده ییر
گوز گلیب، بیر گلو باغدان آپاریب گؤزؤ چیخسین بو گوزون،داغ ایسده ییر
داغ قؤیؤب ، یانمـیش اورکلریمیزه سؤلدان آزدیریب بیزی،ساغ ایسده ییر
کؤنلؤمؤن گئدیب الیندن ، دؤزؤمؤ یانا یانا ، یئنه یاناغ ایسده ییر
قیچ قؤلؤ باغلی دی باغدا ، د ییرم باغلی کؤنلوم ،بیرده قاچماغ ایسده ییر
آچیرام قیچلاری باغدان باخیرام اؤتؤرؤب قـاچـماغـا ، آیاغ ایسده ییر
بو اورک ، گرک یاتا ، توپراقیلا کول تپه ،یاتماقا ، توپراغ ایسده ییر
توپراقا قویلامامیش ، ناله وئریر نالـه سـیله ، مـنه دایاغ ایسده ییر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت توسط آیدن |
|
|
در آرام آرام با صدای دلنواز و هوش ربایی باز شد. صدایی که خبر ورود فردی متفاوت را می داد از عیاری دیگر. صدا سرشار از بر انگیختگی احساس همگانی بود؛ که چشمهایشان را همچون تفنگهای دو لول قدیمی، یا دوربین دیجیتال بسیار گرانبهایی : برای شکار لحظۀ نایاب و بی بدیلی روی در نشانه رفته بودند. از در که داخل شد همه محو تماشای او شدند. آنقدر زیبا ،متین و با وقار بود؛ که تندیسی بلورین ساختۀ دستان هنرمندی ماهر و دور اندیش را می ماند، نه عروسک گلی ساختۀ کولی دوره گرد و پیرِ بی وسواس را در نیمه روز گرم و کسالت آور مرداد ماه . یکی موهای صاف و براق ابریشمین سیاه رنگش را، که چون تار و پود شب بی مهتاب سیاهی در هم بافته شده بود و تار به تا و پود به پودش،چون صدای گیتار ماریاچی های اسپانیایی، با جسم و جان انسان حرف میزد را نگاه می کرد و در فکر موهای وزوزی، کم پشت و ژولیدۀ خود بود. دیگری ابروهای بی همتایش را میدید که چون ساحل رود،نه...دریا،نه...اقیانوس بی کرانی، شب تیره و دم کرده ای را هم بستر و هم آغوش است. و ابروهای تا به تا و کج و معوج خود را که روزی بعد از 3 ساعت ور رفتن با آنها، تازه یک کمی شبیه ابروی آدمی زاد می شدند را با آن قیاس می کرد. آن یکی بینی صاف و بدون شکستگی و قلم خوردگی اش را همچون جادویی غریب میدید؛ که ساحری بزرگ و چیره دست فقط و فقط برای نشان دادن قدرت مثال زدنی خویش به دیگران ساخته و پرداخته است. اما بینی خود او،مثل ناودانهای ترک خورده و شکستۀ قدیمی بود؛ که با اندک بارانی، سیلابی سهمگین از آن جاری می شد. آن دیگری دهانش را نگاه می کرد و از نگاه کردن به آنها سیر نمی شد. دهانی نه به بزرگی دهان بعضی ها، که غارهای شکافته شده در دل کوه ها را میماند و نه به کوچکی دهان اشخاصی که فقط برای خوردن مایعات با نی طراحی شده است. و کار دیگری از آن بر نمی آید. انگار همیشه زیر نظر پزشک هستند. و اگر فشار کمی به عضلات صورتشان وارد کنند دهانشان تا بنا گوش جر خواهد خورد. نه...؛ دهانی به تناسب و زیبایی دریاچۀ قو، به ظرافت و کوچکی استکان کوچکی، برای دادان جرعه آبی آتشین به تشنۀ در حال مرگی، به بزرگی اقیانوس آرامی که 28 فروند کشتی سفید قدیمی با بادبانهای برافراشته، برای سان دیدن ملکه یا امپراتور بزرگی آماده شده اند، به ذره ذره احساس بتهون.دهانی برای چهار فصل،برای ویوالدی. دهانی با پشتوانه ای بزرگ؛حنجره ای طلایی. گوشه ای دیگر کسی به گوش های او ذل زده بود. آخر گوشهای خود او خیلی بزرگ و بد ترکیب بود. همانند گوشهای فیل که فقط در روزهای گرم و پختۀ تابستان برای برای باد زدن کار برد داشت. آخر گوشهای او به بابایش رفته بود. اما گوش های برادر کوچکش آنقدر کوچک و نقلی بود که اصلا به چشم نمی آمدند. اما گوش های قهرمان داستان ما آنقدر زیبا و استثنایی بود که گویی فقط قادر به شنیدن صداهای بخصوصی بودند و صداهای معمولی و روزمره، پرده های حساس آن را آزار می دادند. گویی گوش های او فقط قادر به شنیدن صدای موجودات اثیری و نامریی بودند، که در جهان چهار بعدی می زیستند. در گوشه ای دیگر شخص دیگری چانه اش را دید، همچون کوهی رویایی در دل اقیانوس آرام که نوازش مدام امواج30متری صیقلش داده. کوهی یکنواخت و جادویی در دل اقیانوسی آرام و متین. ناگهان به یاد فک پایین و چانۀ زوار در رفتۀ خودش افتاد. چانه ای مثل سپر افتاده و کج و کولۀ ماشین های تصادفی مدل پایین و قدیمی، که ارزش تعمیر و صافکاری نداشت. گویی همۀ این زیبایی ها،مکمل و لازمۀ یکدیگر بودند و این مجموعه و گالری زیبا بدون یکی از آنها ناقص و به درد نخور بود. من هم در گوشه ای ایستاده بودم و می خواستم به چشمهایش ذل بزنم و از نگاه کردن به آنها لذت ببرم. نمی دانم چرا...؟ فقط این را می دانم دست خودم نیست. من از کودکی دوست داشتم به چشم های آدم های متفاوت ذل بزنم و با بر و بر نگاه کردنشان چشمهایم با چشم هایشان حرف بزند. نوعی برقرای ارتباط تله پاتی؛ که در آن چشمها نقش فرستنده و گیرنده را بازی می کنند. همۀ ما در دو طرف سالن ایستاده بودیم و او آرام آرام پیش می آمد. به قدم هایش نگاه کردم.انگار راه نمی رفت. درست است؛گام بر میداشت اما محسوس نبود.انگار می خزید. نه؛خزیدن واژۀ مناسب و خوبی نیست.گویی پرواز می کرد. باز هم نه؛حرکتش شبیه پرواز هم نبود. گویی همچون مادۀ سبک و سیالی با کوچکترین جنبشی در محیط جابجا می شد. من احساس کردم اگر نگاه ما از روی او برگردد،یا اگر چشمهایمان را روی هم بگذاریم، او خواهد ایستاد. واگر ما نباشیم،او نیز محو خواهد شد. اما این فقط خیالی بود که ذهن کنجکاو من تصور می کرد. چون دو سه باری چشمم را روی هم گذاشتم؛اما اتفاقی نیفتاد. بار آخری که چشم هایم را روی هم گذاشته بودم، صدای پای او را شنیدم.فوراَ چشم هایم را باز کردم، اما او از کنار من گذشته بود؛ و من موفق به دیدن چشمهایش نشده بودم. همچون خمار بی قراری در حسرت نشئگی تریاک ناب یا حشیش نا یابی روح و روانم درد کشنده ای می کشید. غمگین و نا امید در گوشه ی سالن ایستاده بودم و حسرت آن یک لحظه را می خوردم. می گفتم کاش پلک نمی زدم،کاش چشم هایم را روی هم نمی گذاشتم و می توانستم او را و چشم هایش را ببینم. اما چه می شود کرد، کار از کار گذشته بود. او به انتهای سالن رسیده بود؛ و می خواست ار در خارج شود. در را با نرمی و آرامی خاصی باز کرد. اما نمی دانم چرا من احساس کردم در خود به خود باز شد؟ واقعاَ او اصلاَ احتیاج نداشت در را لمس کند، در باید به احترام آنهمه زیبایی و شکوه خود به خود باز می شد. او از در خارج شد و رفت؛همه ی حاضران با نگاهشان او را بدرقه کردند، بدون آنکه چیزی بگویند و حرفی بر زبان جاری سازند. بعد رفتن او همه جا غرق در سکوت شد. سکوتی سنگین، خوشایند ، اما ترسناک و خیال انگیز. همه داشتند سالن را ترک می گفتند؛ و از همان دری که او وارد شده بود خارج می شدند. من چشم هایم را بسته بودم و در عالم خیال سیر می کردم ، که ناگهان به خودم آمدم و دیدم در سالن تاریکی به دیوار نموری تکیه داده ام. آری همه رفته بودند و چراغ ها خاموش شده بود. من هم می خواستم از سالن خارج شوم اما نیرو ی مرموزی مانع این کار می شد. نیرویی که وعده ام می داد از ملاقاتی باور نکردنی ، غیر منتظره و شگفت انگیز؛ و می ترساند از انجام خویش تن. بین ماندن و رفتن مردد بودم، که در باز هم باز شد. همان دری که زیبا رخمان از آن خارج شده بود. این بار هم باز شدن در صدایی نداشت.در کاملاَ بی صدا و مرموز باز شد و من باز شدن آنرا از نوری که با باز شدن در تابیدن گرفته بود احساس کردم، انگار چراغ های آنطرف در را خاموش نکرده بودند. با باز شدن در و تابیدن نور موسیقی سنگین و دلهره آوری در فصای بسته ، دلگیر و خفقان آور سالن طنین انداز شد. نمی دانم سر منشا آن موسیقی از کجا بود و یا با چه سازی نواخته میشد؟ اما می دانم که می لرزاند ، سراپایم را،بند بند جسم و جانم را! در این هنگام نوری که باز شدن در تابیدن گرفته بود، به سوی من به حرکت در آمد ، و در مرکز آن جسمی سیال و بی وزنی دیده می شد. نو زننده لحظه به لحظه در آن تاریکی کشنده به من نزدیک و نزدیکتر می شد، و با نزدیکتر شدن نور من آن جسم سیال را می توانستم ببینم. او همان فردی بود که من امروز در سالن دیدم. اما نمی دانم چرا این بار هاله ای نورانی گرداگردش را پوشانده بود؟ شاید قبلاَ هم این هاله با او بود اما با توجه به نور محیط ما نمی توانستیم آن را ببینیم. اینک او کاملاَ در روبروی من بود . و من نمی خواستم این لحظه را از دست بدهم . حتماَ باید به چشمانش نگاه می کردم ؛ دیده در دیده اش می دوختم تا کشفی نو کنم بنیاد... اما افسوس ... نمی دانم چرا در آن تاریکی محض که هیچ نوری تاب و توان تابیدن را نداشت او به چشم های خود عینکی سیاه ، سیاه تر از شب ابری و بی ماه وستاره ای را زده بود. گویی در چشمانش رازی مبهم و نگفته بود که می ترسید از آشکار شدنش و برملا گشتنش در ملاَ عام. همچنان چشم به عینک سیاه رنگش دوخته بودم تا شاید موفق به دیدن چشم هایش بشوم. او نیز این حال مرا دیده و درک کرده بود و با چشمان در امتداد شبش به من ذل زده بود و حسرت بار نگاهم میکرد. در این هنگام لبخند ترسناکی بر گوشه ی لبش ظاهر شد و به دنبال آن دست به سوی تنها مانع من و چشمهایش یعنی عینک برد و آنرا از دیده گانش بر داشت. فاجعه ی درد ناکی در برابر چشمانم ظاهر گشت و سست کرد سراپایم را از انجام این کار. تاب و توان انجام هر کاری از من صلب شده بود. حتی توانایی فکر کردن نیز نداشتم . تسلیم بودم و راضی . تنها نگاه میکردم ؛ همین و بس. آن زیبا رو به جای چشم ، دو خالی ِ دردناک، همچون سیاه چاله هایی که حتی نور نیز توان گریز از آنرا نداشت و جذب میکرد جسم و جان و عقل و هوش هر بیننده را ، همچون جام جم افسانه ای یا گوی بلورین جادوگران همرا داشت که نشان می داد درد ها و ناکامی های بشر را از آغاز تا اینک و شاید هم تا پایان. و من ذره ذره در نور فراگیری که به سوی چشمانش فرو می رفت غرق می شدم .
2
کار مهمی داشتم و باید عجله می کردم .ثانیه ها به سرعت سپری می شدند؛ در را با سرعت و شتاب زیادی باز کردم. در با صدای وحشتناکی باز شد، به طوری که توجه همه ی حاضران در سالن به سوی من جلب شد. همه بر و بر مرا نگاه می کردند. گویی خطایی نابخشودنی یا گناهی مستوجب مرگ مرتکب شده ام. همه سراپایم را بر انداز می کردند، اما نگاه کسی مرا متوجه خود کرد که با چشمانی غضب آلود به چشمانم ذل زده بود؛ انگار با هم پدر کشتگی داشتیم و او می خواست مرا زیر ضربات مشت و لگد خرد کند. برای فرو بردن یا شاید هم برای پنهان کردن خشمش چشم هایش را برای چند ثانیه بست. من هم از فرصت استفاده کرده و به سرعت از کنارش رد شدم. به انتهای سالن که رسیدم در را باز کردم و سریع خارج شدم . این بار نیز باز و بسته شدن در با صدای شدیدی توامان بود ، طوری که خشم حضار را دو چندان کرد. نزدیک شب و هنگام بازگشت بود ؛ کارم نیز تمام شده بود.در حال بر گشتن به اتاقم بودم . باز هم باید از دری داخل می شدم که ساعاتی پیش از آن خارج شده بودم. اما این بار شب بود و همه ی چراغ ها خاموش شده بود. در را باز کردم و وارد سالن شدم . نمی دانم چرا باز شدن در با پخش آهنگ مهیبی همزاد شد . به ناگاه سر جای خویش میخکوب شدم. فردی که امروز چشم در چشمم دوخته بود و با نگاهی تهدید آمیز مرا نگاه می کرد هنوز در سالن بود. تعجبم وقتی دو برابر شد که دیدم سالن تاریک تاریک است . حتی یک چراغ در آن روشن نبود و چشم چشم را نمی دید. ترسم وقتی مضاعف شد وقتی با خود اندیشیدم من چگونه می توانم در تاریکی مطلق او را ببینم . سؤال دیگری برایم پیش آمد! آیا او نیز مرا می توانست ببیند؟ اگر نه ، پس آن شخص در این تاریکی منتظر چه چیز بود؟ با ترس و دلهره ی خاصی پیش رفتم دست به عینکم بردم و آنرا از دیده گانم برداشتم و چشم به چشمش دوختم. وای...وای...وای... از دیدن آن صحنه زهره ام ترکید. زیرا خودم را دیدم محصور در حصار شیشه ای چشمانش. زندانی بلورین از مینای آبی سالیان سال است، ماوا و مکان زیستنم شده است. هر از چند گاهی کسانی به چشمان آبی اش خیره می مانند!!! آیا من را می بینند و نگاه می کنند؟ یا محکومان جدیدی هستند محکوم به حبس در منجلاب تردید؟ وقتی دلم می گیرد در این چهار دیواری شیشه ای گریه کردن تنها همدمم می شود. اما افسوس آب دیدگان من مرواریدی غلطان می شود در دید گان آبیش.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت توسط آیدن |
|
|
به زوی این وبلاگ با ۱ داستان کوتاه آپ می شه.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت توسط آیدن |
|
|
آمـــدم ســیـر بـبـیـنم بـروم روی ناشسته چو ماهت نگرم روی ناشسته چو ماهت شستند کاشکی سنگ مزارت بشوم
سنگ مرمر بشوم روی مزار گیرمت روز و شبانم به کنار روز گرم و شب سرد پاییز باشمت همدم و یار وغمخوار
تن سـردت کمکی ناز کنم کوک ناساز جهان ساز کنم رنجه از آب و تراب ار گشتی تر و خشکت کنم و باز کنم
گویمت قصه ی بیمارِ دلم که چرا بیدل و بیزار و ولم آنکی چشم تو را دید زدم تا کنون مستم و در آب و گلم
گلکم از چه توخاموش شدی نیست، نابود و فراموش شدی رفتی و جای تو خالی مانده حیف با خاک هم آغوش شدی
چه کنم دستم از آنجا کوتاست در دلم شور غریبی بر پاست شاید آیم به برت دیگر بار با دلی پرزغم وبی کم وکاست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت توسط آیدن |
|
|
دوستان عزیزم من نیستم اما به یادتون هستم بر می گردم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت توسط آیدن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیست چیزی خبری...
ور تو را گفتم چیز دگری هست نبود" جز فریب دگری... |
|
RSS
|